اسکناس
می شود هر روز کمتر اعتبارت اسکناس
سررسید انگار دیگر اقتدارت اسکناس
سکه ات حتی گدا دیگر نمی گیرد ز کس
ناله دارد بینوا سازد چه کارت اسکناس
یک عدد نوشابه باشد دست کم ششصد ریال
گر بنوشد تیره بخت دلفکارت اسکناس
هست کالا چون طلا با قیمت و پر منزلت
جان دگر کابین کنی ناید کنارت اسکناس
نصف خروارت نمی آرد دگر یک رأس خر
حیف آن قرطاس پرنقش و نگارت اسکناس
خرجی یک هفته با خود هر مسافر ناگزیر
می برد یک کوله باری با مرارت اسکناس
یکزمانی هرکه بودش از تو صد برگی به جیب
بود شاهی بهر خود با اقتدارت اسکناس
می توانست او نماید با چنین پول کلان
قصر نمرود از برای خود عمارت اسکناس
اعتبارت گشته همچون وضع این مخلص درام
با چه معیاری بسنجم من عیارت اسکناس
خال و خط دلفریب و آب و رنگ ظاهرت
هست در واقع همه دارو ندارت اسکناس
یک دلار زشت رو با نقش شیطان بزرگ
درگذشت از مرزِ نهصد، نیست عارت؟ اسکناس
با چنین بی اعتباری عاقبت ترسم کنند
جای پیزر توی پالانِ حمارت اسکناس
محمدسامی گزیری
این شعر طنز در هفته نامه شماره ۱۷ «ارمغان بندر» یکشنبه دو شهریور ۱۳۸۲ چاپ شده است

