آدمی با معرفت، عالم مسخر کرده است
سنگ خارا با فروغ علم،گوهر کرده است
با پَر دانش فضا را کرده کاوش قدر خویش
روشنی حتی طلب از چشم اختر کرده است
بهره ها بگرفته از عقل خدا دادش چنین
تا مهیا بهر خود اسباب بهتر کرده است
دانش و فضل و کمال و علم و عقل و معرفت
آدمی را بر زمین سلطانِ برتر کرده است
ثروتی پاینده تر نَبْوَدْ ز دانش، ای خوشا
آن خردمندی که تاج علم افسر کرده است
ملتی در پهنۀ گیتی قَدَرْ قدرت بود
کز شراب معرفت مستانه لب تر کرده است
علم سقراط و فلاطون و ارستو قرنهاست
چهرۀ یونان بسان مه منور کرده است
قدر عالم نزد ایزد از ملک بالا تر است
منصب جاهل خدا با دَدْ برابر کرده است
عابد نادان ندارد نزد ایزد هم مقام
ورد بسیاری چو طوطی گرچه از بر کرده است
ذکرو تسبیحش عبادت نیست،رسم وعادت است
بهر مزدی او عمل در حَدِّ نوکر کرده است
جهل و نادانی همان کفر است و جاهل را همان
کور و کر از جلوۀ الله اکبر کرده است
عارفِ آگاه باشد آگه از آن یار، چون
دیده را حیران آن نادیده منظر کرده است
خالق خود را شناسد هرکه قدر علم خویش
قدر فهمش هرکه دل حیران دلبر کرده است
محمد سامی گزیری
+ نوشته شده در بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 23 توسط سامی
